تبليغاتX
صدرای اردی بهشت

دیشب خوابم نبرد! خیلی وقته خوابم نمی بره. درست بعد از اون جریانات لعنتی که پای ما واسه آرامش به میون اومد، دیگه درست و حسابی خوابم نبرده.

شرط ورود فقط اطاعت بود. امر، فقط امر مافوقه. اما گاهی این اطاعت مترادف میشه با له کردن منطق و احساس.

این اونی نبود که باید. این اونی نشد که میخواستم. این مدت خیلی دردم گرفته. مقصر چه این طرفی باشه چه اون طرفی، حقش نیست من و امثال من زایل بشیم.

امروز بعد از یک ماه توجیه، باید دوباره تجمع کنیم تا جلوی تجمع رو بگیریم.

شده یه جنگ تمام عیار! نه ما اینو میخوایم و نه اونا! کاش زودتر بس کنن. کاش زودتر بس کنیم.

رفتم توالت. خون بالا آوردم. نامزدم، نگار نازنینم، فکر می کنه من توی یه چهار دیواری پشت یه میز گنده بست نشستم و دارم اداره بازی می کنم نه گلادیاتور بازی! هنوز جرئت نکردم بهش بفهمونم که بابا من مامورم و معذور. چقدر این جمله آشغال حالمو بهم میزنه. بهش که فکر می کنم دوباره خون بالا میارم. ای کاش...

عقب یه لندرور درب و داغون نشستیم. سرمو تکیه دادم به اسلحه م. ناموس! هه! ای کاش میتونستم ناموس فروشی کنم. بذارمش سر گذر هرکی دلش خواست بیاد ورش داره ببره، بلکه من از عذابی که این فاحشه دچارم کرده، نجات پیدا کنم.

تکونای این لعنتی داره دوباره حالمو بهم میزنه. دلم میخواد خون بالا بیارم سر همه اون بدبختایی که مثل من مامورن و معذور. بازم این جمله چندش آور.

مرگ گواراترین نعمتیه که خداوند میتونه همین حالا بهم هدیه کنه. ای کاش لااقل عرضه شو میداشتم.

پیاده میشیم و اسکان پیدا میکنیم توی محلهای تعیین شده. نیروهای تحت فرماندهیم عین خودم اینقدر بی حالن که فکر نکنم بتونن تنبونشونو بالا بکشن چه برسه به اینکه بخوان یکی رو کت بسته بیارن.

راستش می ترسم ازشون. از نگاهشون. می ترسم رودست بخورم و با یه تیر ناغافل خلاصم کنن. تو چشمای بعضیاشون خون می بینم. چرا نمی فهمم منم مثل اونا مامورم و معذور. بازم این...

شروع شد. دارن جمع میشن. دوباره زنده باد این و مرده باد اون. از هر چی که منو به اونا و اونا رو به من متصل کرده متنفرم. حتی این بلندگوی دستی. دوست دارم بذارمش سمت آسمون. طرف خدا. جیغ بکشم: خدا میشنوی! خدا خسته م. خدا تمومش کن. طاقتم طاق شده. خدااا!

یه سوزش عمیق به اندازه تمام دردهای این مدت زانومو می سوزونه. سرمو که پایین میارم شلوارم سرخ شده. منگم. چند نفر از نیروهام به سمتم حمله ور میشن. سپرهای محافظتی شونو جلو میذارن. چند قدم عقبتر میام.

نوک تیز سنگی که به طرفم پرتاب کردن غضبناک خیره شده بهم. انگار که کانون همه اختلافات و سیاهی های عالم منم. عرق سردی تمام بدنمو منجمد کرده. خدا امروز رو بخیر بگذرونه.

فرمان «به پیش» رو صادر میکنم. صف اول سپر به جلو آروم قدم بر میدارن. فقط میخوایم پا پس بکشن.

همین که حرکت میکنیم، میدوند چند متر عقب تر و دوباره شروع می کنن به فحش و شعار و سنگ و تیکه پراکنی.

فرمان ایست میدم. فاصله مون با دسته عقبی زیاد شده! نمیشه برگشت چون با هر قدم عقب نشینی، اونا ده قدم پیش میان. می ایستیم. ترسشون ریخته. دارن جلو میان.

دارم فکر می کنم که چقدر تشنه م شده. دهانم بدجور بوی خون میده. می ترسم. چشمام میسوزه...

میدوند و جلو میان. نمیشه ایستاد. نمیشه عقب رفت.

با این عقب نشینی لاک پشتی ما، به سرعت بهمون میرسن. نمیدونم چرا؟... حقیقتا نمیدونم چرا؟...

...نمیدونم چرا فرمان «جلو رو» دادم. با سرعت جلو میریم. اونا سرعتشونو کم کردن و ما داریم به سرعت جلو میریم. ایستادن و ما هم می ایستیم. حالا ما نقطه مرکزی اتصال یه چهار راهیم.

از خودی ها خیلی دور شدیم. توجیه شدیم که فاصله دسته ها نباید خیلی زیاد بشه.

بدترین شرایط ممکن! وسط چهار راه، دور از نیروهای خودی.

دهنم خشکه. تمامی تئوریهای نظامی فراموشم شده. حالا چی کار باید کرد؟!

سر هر سه خیابون به صورت پراکنده ایستادن. نزدیک نمیشن. فکرم کار نمیکنه. گروه روبرو دوباره شروع کرده به نزدیک شدن. هول شدم. چی کار باید کرد؟

به یکی ار نیروهام دستور شلیک هوایی میدم. دستشو که روی ماشه میبره، پشیمون میشم. میخوام بگم نه، میچکونه. جمعیت هیجان زده شده. حالا داره با تمام توانش به سمت ما میدوه.

چی کار باید کرد؟!

میگم: برگردید! اما رو به مهاجم عقب نشینی کردن، با اون سرعتی که اونا دارن عین سکون و ایستائیه!

خیلی نزدیک شدن.

میگم: متفرق نشید. باتوم ها آماده! فقط کسی نزدیک شد، استفاده کنید!

توی یه موج عظیم که از سه طرف به ما نزدیک میشن گیر افتادیم. سعی میکنم کسی رو نزم. با هر چی که میرسه میزنن .

رخنه کردن. فریادهای من اثری نداره. از هم پراکنده مون کردن.  

کسی برای کمک ما نمیاد. نگران نیروهام هستن. بچه سربازهایی که از ترس جونشون باتومشون رو بی هدف به دور و اطرافشون پرتاب میکنن.

بی هدف و گیج و منگ نگاه میکنم. یخ کردم. دستام توانی نداره تا از من در برابر ضربه ها دفاع کنه.

یه هو باتوم رو از دستم می قاپه و محکم به زانوم ضربه ای میزنه. بی توان میشم و می افتم روی زانوم. باتوم رو دور گردنم میندازه تا آخرین توانش فشار میده. قدرت دستش زیاد نیست. احساس می کنم بچه سال باشه. یکی با کف پا مستقیم به قفسه سینه م میکوبه. سعی میکنن کلاهمو درآرن. بی حس و حالم. درد تمام وجودمو فراگرفته. احساس می کنم کرخت شدم. هنوز هم فشار باتوم رو روی گلوم حس میکنم. بی هوا دستامو تو هوا تکون میدم. احساس ناتوانی میکنم. مستاصلم. باید از این وضعیت نجات پیدا کنم...

به شدت با آرنج به ران کسی که باتوم رو روی گلوم نگه داشت ضربه می زنم. آخ خفیفی میکشه اما دستاش شل شده. باتوم رو از دستش درمیارم و با هر چه که در توان دارم، محکم به صورتش می کوبم.

چشمام میسوزه. به زحمت روی پاهام می ایستم. بر میگردم. اونی رو که میخواست خفه م کنه می بینم. روی زمین افتاده. دختره!

کلاهمو درمیارم. چشمام میسوزه. اشک زده. دور و برم کسی نیست. کمی عقب نشستن. دوباره بر میگردم. دختره به حالت رعشه افتاده. پیشونیش پاره شده. با ترس نگاهم میکنه. چشماش...

دستام می لرزه... بوی خون میاد... دهانم خشکه... میخوام بالا بیارم... چشماش... چشمام میسوزه...

چشماش... با ترس زل زده به من... نگارم می ترسه... نه! من میترسم... نمیتونه خون روی صورتشو پاک کنه اما همچنان با چشماش منو به همه بدختی و درماندگی های این چند وقت اخیر و همه خاطرات دور گذشته میدوزه. چرا بهش نگفتم؟! چرا بهم نگفت؟!

دو زانو نشستم کنارش. بوی خون میاد... صدای نبض شقیقه م رو میشنوم...

ضربه ای محکم به سرم میخوره. بی حالم. جرئت پیدا کردن. هر کس با هر چی میتونه شدت خشم و نفرتشو خالی میکنه.

بهت زده م. بغض دارم. چه بدبختم که اشک هم از چشمام رخت بسته. فقط میسوزه... بوی خون میاد...

نگارم پلک نمیزنه. واهمه دارم بهش دست بزنم.

دستمو به کلتم میرسونم. درش میارم و شلیک میکنم سمت خدا! جمعیت کمی عقب تر میره.

همونجور دو زانو اسلحه رو سمت مردم میگیرم. سرم پائینه. زمان ایستاده. حالا من مرکز همه اتفاقات عالمم.

اسلحه رو میذارم سمت شقیقه م، دهانم، گوشم، چشمام، قلبم. میخوام همه جای تنمو خوب نوازش کنه. میخوام خودش انتخاب کنه...فرق سرم رو می بوسه.  سرم پائینه... تمامی احساسات بشری زایل شده...

چشماش... چشمام میسوزه... شلیک...

هیچ احساسی ندارم.

می بینم. دایره ای عظیم از آدمهای تو در تو. در مرکزش، نگارم، دراز کشیده رو به خدا. من، دراز کشیدم پشت به خدا.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 13:11 توسط صدرا بهنام |

یه درسی این ترم برداشتم به اسم «نقشه کشی عمومی». این درس یه مبحث عمده داره بنام «رسم سه نما».

خیلی خلاصه بخوام تعریفش کنم اینه که: فرض کنیم یک شکل یا سازه داریم اگه از روبرو بصورت عمود بهش نگاه کنیم و هرچی دیدیم رسم کنیم میشه «رسم قائم». اگه از چپ به صورت عمود رسمش کنیم میشه «رسم جانبی»؛ و  اگه از بالا به صورت عمود رسمش کنیم میشه «رسم افقی».

مثلا سازه زیر رو در نظر بگیرید:

اصلی

این رسم قائمشه:

 قائم

این رسم افقیشه:

افقی 

و اینم رسم جانبیش:

جانبی

حالا من اینو تعمیمش دادم به آدما.

اگه بخوایم سه نمای آدمای دور اطرافمونو رسم کنیم چه شکلی میشن؟! آیا این میتونه ملاکی برای شخصیت شناسی باشه؟!

و یا به  عکسش آیا مشاهده شخصی فقط از یک نما میتونه همه جوانب شخصیتیشو بروز بده؟ و آیا اصولا میشه اونو معیاری برای معرفی و تجسم آدمها در نظر گرفت؟

جدیدا عادتم شده در برخورد با آدمای اطرافم کمی مایل می ایستم، تا دقیق تر همه جوانبشون رو چه ظاهری و چه باطنی و شخصیتی مورد ارزیابی قرار بدم! حسم خیلی ظریف تر و عمیق تر شده!

*** 

وقتی پری به بازی «همه آنچه که احتمالا در مورد "صدرا بهنام" نمی دانید!» دعوتم کرد، ایده این پست توی ذهنم بود. تصمیم گرفتم برای بازی در این پست، سه نمای خودمو با سه تصویر نشون بدم. 

حاصلش شد این:

قائم

قائم

***

افقی

جانبی

***

جانبی

افقی

***

تا حالا سعی کردی سه نمای خودتو رسم کنی؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:7 توسط صدرا بهنام |

۱-

1

۲-

2

۳- «با اینکه خیلی کار داشتم ولی به خاطر تو اومدم و گرنه اونجا هیچ جذابیتی واسم نداشت» (!)

 

پی نوشت:

۱-

3

۲- «دوستایی که برای وجود دوستای دیگه شون بر خلاف اتفاقایی که توی این دنیای مجازی افتاد، و فقط به خاطر و ارزشی که نسبت به دوستاشون قائل بودن اومدن تا توی دنیای حقیقی و روابط فرای اینجا هم دوستیشون رو ثابت کنن.» 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:21 توسط صدرا بهنام |